دانلود فایل صوتی Feghh 11-14020719
دانلود فایل متنی 14020719

فهرست مطالب

فهرست مطالب

 

 

درس خارج فقه استاد حاج سید محمد جواد شبیری

14020719

مقرر: امیر حقیقی

موضوع: تعارض روایات در اجناس زکوی /اجناس زکوی /زکات

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

رفتار غیرمحترمانه ابوحنیفه با امام صادق (ع) و برخورد شدید حضرت با او

نتیجه بحث قبل آن شد که امام صادق علیه السلام -به جز یک مورد که سند آن صحیح نیست- هیچ برخورد تقیه آمیزی با ابوحنیفه نداشته است. امام علیه السلام در تمامی ملاقات‌های حضوری با تعابیری نظیر «ویحک» و «اتّق الله» و امثال ذلک با ابوحنیفه برخورد نموده‌اند. در آن یک مورد هم که بیان شد امام صادق علیه السلام از ابوحنیفه تقیه کرده است، در آن روایت آمده است: پس از آنکه ابوحنیفه مجلس را ترک نمود، از ابوحنیفه با لفظ ناصب یاد شد. این روایت هر چند سند صحیحی ندارد ولی مضمونش در سایر روایات، تاییداتی دارد؛ از آن جهت که در آن روایت از ابوحنیفه با لفظ ناصب یاد شده است.

البته امکان دارد که امام صادق علیه السلام در برخی موارد، برای حفظ جان راوی، تقیه کند. یعنی از آن جهت که می‌ٔداند این راوی به کوفه می‌رود، و اگر در کوفه، فتوایی به جز فتوای ابوحنیفه مطرح می‌نموده، به تشیّع متّهم می‌شده است، حکم را به صورت تقیه‌ای بیان می‌کردند.

امام علیه السلام برخوردهای تندی با ابوحنیفه داشته است. البته در موارد معدودی هم حکم به صحّت فتوای او نموده‌اند. یک جهت ممکن است آن باشد که ابوحنیفه هم در موارد متعدّد، برخوردهای نامناسبی با حضرت داشته است. در برخی موارد وارد شده است که او از امام علیه السلام سوالی می‌پرسید، و پس از پاسخ حضرت، به آن پاسخ می‌خندید و استهزا می‌کرد. در تهذیب وارد شده است:

«أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِيدِ قَالَ حَدَّثَنَا الْعَبَّاسُ بْنُ هِلَالٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: إِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع قَالَ لَهُ أَبُو حَنِيفَةَ كَيْفَ تَقْضُونَ بِالْيَمِينِ مَعَ الشَّاهِدِ الْوَاحِدِ فَقَالَ جَعْفَرٌ ع قَضَى بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَضَى بِهِ عَلِيٌّ ع عِنْدَكُمْ فَضَحِكَ أَبُو حَنِيفَةَ فَقَالَ جَعْفَرٌ ع أَنْتُمْ تَقْضُونَ بِشَهَادَةِ وَاحِدٍ شَهَادَةَ مِائَةٍ فَقَالَ مَا نَفْعَلُ فَقَالَ بَلَى تَشْهَدُ مِائَةٌ فَتُرْسِلُونَ وَاحِداً يَسْأَلُ عَنْهُمْ ثُمَّ تُجِيزُونَ شَهَادَتَهُمْ بِقَوْلِهِ»<![if !supportFootnotes]>[1]<![endif]>.

در دعوات راوندی هم روایتی نقل شده است که ابوحنیفه به پاسخ امام علیه السلام می‌خندد. در مناقب ابن شهرآشوب روایت دیگری بیان کرده که نشان‌دهنده رفتار نامناسب ابوحنیفه با حضرت است:

«عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَالِمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا قَدِمَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ فَقَالَ أَبُو حَنِيفَةَ لِنَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ انْطَلِقُوا بِنَا إِلَى إِمَامِ الرَّافِضَةِ نَسْأَلُهُ عَنْ أَشْيَاءَ نُحَيِّرُهُ فِيهَا فَانْطَلَقُوا فَلَمَّا دَخَلُوا إِلَيْهِ نَظَرَ إِلَيْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ أَسْأَلُكَ بِاللَّهِ يَا نُعْمَانُ لَمَّا صَدَقْتَنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ أَسْأَلُكَ عَنْهُ هَلْ قُلْتَ لِأَصْحَابِكَ مُرُّوا بِنَا إِلَى إِمَامِ الرَّافِضَةِ فَنُحَيِّرُهُ فَقَالَ قَدْ كَانَ ذَلِكَ قَالَ فَاسْأَلْ مَا شِئْتَ الْقِصَّةَ»<![if !supportFootnotes]>[2]<![endif]>.

نتیجه آنکه هیچ شاهدی مبنی بر خوف شخصی امام علیه السلام از ابوحنیفه نیست. در مناقب ابن شهرآشوب نقل شده که منصور عباسی به ابوحنیفه گفت که مردم فریفته جعفر بن محمد شده‌اند. تو سوالات سختی مهیّا کن تا جایگاه او را تنزیل کنی. او هم این کار را انجام می‌دهد و حضرت به همه سوالات او پاسخ می‌گوید:

«وَ ذَكَرَ أَبُو الْقَاسِمِ الْبَغَّارُ فِي مُسْنَدِ أَبِي حَنِيفَةَ قَالَ الْحَسَنُ بْنُ زِيَادٍ سَمِعْتُ أَبَا حَنِيفَةَ وَ قَدْ سُئِلَ مَنْ أَفْقَهُ مَنْ رَأَيْتَ قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ لَمَّا أَقْدَمَهُ الْمَنْصُورُ بَعَثَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا أَبَا حَنِيفَةَ إِنَّ النَّاسَ قَدْ فُتِنُوا بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ فَهَيِّئْ لَهُ مِنْ مَسَائِلِكَ الشِّدَادِ فَهَيَّأْتُ لَهُ أَرْبَعِينَ مَسْأَلَةً ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَبُو جَعْفَرٍ وَ هُوَ بِالْحِيرَةِ فَأَتَيْتُهُ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ وَ جَعْفَرٌ جَالِسٌ عَنْ يَمِينِهِ فَلَمَّا بَصُرْتُ بِهِ دَخَلَنِي مِنَ الْهَيْبَةَ لِجَعْفَرٍ مَا لَمْ يَدْخُلْنِي لِأَبِي جَعْفَرٍ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ فَأَوْمَأَ إِلَيَّ فَجَلَسْتُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيْهِ فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ هَذَا أَبُو حَنِيفَةَ قَالَ نَعَمْ أَعْرِفُهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا أَبَا حَنِيفَةَ أَلْقِ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مِنْ مَسَائِلِكَ فَجَعَلْتُ أُلْقِي عَلَيْهِ فِيُجِيبُنِي فَيَقُولُ أَنْتُمْ تَقُولُونَ كَذَا وَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَقُولُونَ كَذَا وَ نَحْنُ نَقُولُ كَذَا فَرُبَّمَا تَابَعْنَاكُمْ وَ رُبَّمَا تَابَعْنَاهُمْ وَ رُبَّمَا خَالَفْنَا جَمِيعاً حَتَّى أَتَيْتُ عَلَى الْأَرْبَعِينَ مَسْأَلَةً فَمَا أَخَلَّ مِنْهَا بِشَيْ‏ءٍ ثُمَّ قَالَ أَبُو حَنِيفَةَ أَ لَيْسَ أَنَّ أَعْلَمَ النَّاسِ أَعْلَمُهُمْ بِاخْتِلَافٍ النَّاسِ»<![if !supportFootnotes]>[3]<![endif]>.

برخوردهای نامناسب ابوحنیفه با حضرت در روایات متعدّدی نقل شده است. از این جهت، حضرت هم با او به تندی برخورد داشته است. برخوردهای سایر ائمّه با ابوحنیفه به مراتب شدیدتر از امام صادق علیه السلام است.

رفتار تند و برخورد شدید سایر معصومین (ع) با ابوحنیفه

در روایتی از امام باقر علیه السلام وارد شده است:

«…يَا سَدِيرُ فَأُرِيكَ الصَّادِّينَ عَنْ دِينِ اللَّهِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَى أَبِي حَنِيفَةَ وَ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ وَ هُمْ حَلَقٌ فِي الْمَسْجِدِ فَقَالَ هَؤُلَاءِ الصَّادُّونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ بِلَا هُدًى مِنَ اللَّهِ وَ لَا كِتَابٍ مُبِينٍ إِنَّ هَؤُلَاءِ الْأَخَابِثَ لَوْ جَلَسُوا فِي بُيُوتِهِمْ فَجَالَ النَّاسُ فَلَمْ يَجِدُوا أَحَداً يُخْبِرُهُمْ عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عَنْ رَسُولِهِ ص حَتَّى يَأْتُونَا فَنُخْبِرَهُمْ عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عَنْ رَسُولِهِ ص»<![if !supportFootnotes]>[4]<![endif]>.

از امام کاظم علیه السلام لعن ابوحنیفه نقل شده است. این لعن دارای سندهای متعدّدی است.

«لَعَنَ اللَّهُ أَبَا حَنِيفَةَ كَانَ يَقُولُ قَالَ عَلِيٌّ وَ قُلْتُ»<![if !supportFootnotes]>[5]<![endif]>. یعنی خود را در کنار علی علیه السلام صاحب‌نظر و هم‌عرض می‌داند. پس از این روایت، در کافی روایت دیگری وارد با همین مضمون وارد شده است که دارای یک ذیلی است:

«ُثمَّ قَالَ لَعَنَ اللَّهُ أَبَا حَنِيفَةَ كَانَ يَقُولُ قَالَ عَلِيٌّ وَ قُلْتُ أَنَا وَ قَالَتِ الصَّحَابَةُ وَ قُلْتُ ثُمَّ قَالَ أَ كُنْتَ تَجْلِسُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَا وَ لَكِنْ هَذَا كَلَامُه‏»<![if !supportFootnotes]>[6]<![endif]>. یعنی در مقابل صحابه نیز برای خود شانی قائل بوده است. در روایتی که بیان شد که ابوحنیفه به کلام امام صادق علیه السلام می‌خندد، روایتی است که امام صادق علیه السلام از امیرالمومنین نقل می‌کند و گویا ابوحنیفه به امیرالمومنین می‌خندد. برخوردهای ابوحنیفه با امیرالمومنین هم توهین‌آمیز و با اساءه ادب است.

توهین ابوحنیفه به امیر المومنین در قصّه اعمش

روایتی است که در منابع زیادی ذکر شده است که ما طبق نقل امالی طوسی بیان می‌نماییم:

ظاهر از سند، چیزی سقط شده است. در سایر نقل‌های روایت «ابن عمّ شریک عن شریک» نقل می‌کند، ولی در امالی «عن شریک» ذکر نشده است. به نظر می‌رسد که چون عبارت تکرار شده است، کاتب به اشتباه افتاده است. این روایت در مورد اعمش است:

«وَ عَنْهُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ حَفْصِ بْنِ عُمَرَ الْعَسْكَرِيُّ بِالْمِصِّيصَةِ، قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ الْهَيْثَمِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ الْأَنْمَاطِيُّ الْبَغْدَادِيُّ بِحَلَبَ، قَالَ: حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ سَعِيدٍ النَّخَعِيُّ ابْنُ عَمِّ شَرِيكٍ، قَالَ: فَبَيْنَا أَنَا عِنْدَهُ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ ابْنُ شُبْرُمَةَ وَ ابْنُ أَبِي لَيْلَى وَ أَبُو حَنِيفَةَ، فَسَأَلُوهُ عَنْ حَالِهِ، فَذَكَرَ ضَعْفاً شَدِيداً، وَ ذَكَرَ مَا يَتَخَوَّفُ مِنْ خَطِيئَاتِهِ، وَ أَدْرَكَتْهُ رَنَّةٌ فَبَكَى، فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ أَبُو حَنِيفَةَ، فَقَالَ: يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، اتَّقِ اللَّهَ، وَ انْظُرْ لِنَفْسِكَ، فَإِنَّكَ فِي آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ الدُّنْيَا، وَ أَوَّلِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ الْآخِرَةِ، وَ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ بِأَحَادِيثَ، لَوْ رَجَعْتَ عَنْهَا كَانَ خَيْراً لَكَ قَالَ الْأَعْمَشُ: مِثْلَ مَا ذَا، يَا نُعْمَانُ قَالَ: مِثْلَ حَدِيثِ عَبَايَةَ:” أَنَا قَسِيمُ النَّارِ”.

قَالَ: أَ وَ لِمِثْلِي تَقُولُ يَا يَهُودِيٌّ أَقْعِدُونِي سَنِّدُونِي أَقْعِدُونِي، حَدَّثَنِي- وَ الَّذِي إِلَيْهِ مَصِيرِي- مُوسَى بْنُ طَرِيفٍ، وَ لَمْ أَرَ أَسَدِيّاً كَانَ خَيْراً مِنْهُ، قَالَ: سَمِعْتُ عَبَايَةَ بْنَ رِبْعِيٍّ إِمَامَ الْحَيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) يَقُولُ: أَنَا قَسِيمُ النَّارِ، أَقُولُ:هَذَا وَلِيِّي دَعِيهِ، وَ هَذَا عَدُوِّي خُذِيهِ.

وَ حَدَّثَنِي أَبُو الْمُتَوَكِّلِ النَّاجِي، فِي إِمْرَةِ الْحَجَّاجِ، وَ كَانَ يَشْتِمُ عَلِيّاً (عَلَيْهِ السَّلَامُ) شَتْماً مُقْذِعاً- يَعْنِي الْحَجَّاجَ (لَعَنَهُ اللَّهُ)- عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يَأْمُرُ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) فَأَقْعُدُ أَنَا وَ عَلِيٌّ عَلَى الصِّرَاطِ، وَ يُقَالُ لَنَا: أَدْخِلَا الْجَنَّةَ مَنْ آمَنَ بِي وَ أَحَبَّكُمَا، وَ أَدْخِلَا النَّارَ مَنْ كَفَرَ بِي وَ أَبْغَضَكُمَا.

قَالَ أَبُو سَعِيدٍ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): مَا آمَنَ بِاللَّهِ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِي، وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِي مَنْ لَمْ يَتَوَلَّ- أَوْ قَالَ: لَمْ يُحِبَّ- عَلِيّاً، وَ تَلَا ﴿أَلْقِيا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ.

قَالَ فَجَعَلَ أَبُو حَنِيفَةَ إِزَارَهُ عَلَى رَأْسِهِ، وَ قَالَ: قُومُوا بِنَا، لَا يَجِيئُنَا أَبُو مُحَمَّدٍ بِأَطَمَّ مِنْ هَذَا.

قَالَ الْحَسَنُ بْنُ سَعِيدٍ: قَالَ لِي شَرِيكُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ: فَمَا أَمْسَى- يَعْنِي الْأَعْمَشَ- حَتَّى فَارَقَ الدُّنْيَا (رَحِمَهُ اللَّهُ)»<![if !supportFootnotes]>[7]<![endif]>.

در حاشیه شواهد التنزیل، به تفصیل آدرس‌های مختلف این روایت ذکر شده است<![if !supportFootnotes]>[8]<![endif]>.

«سنّدونی» یعنی مرا تکیه دهید به متّکائی که مطلبی می‌خواهم بگویم.

«و الّذی الیه مصیری…» در این فقره هم به خداوند قسم یاد کرده و هم سلسله سند را ذکر کرده تا کلام متقن باشد.

«امام الحیّ» یعنی امام جماعت قبیله بود و به طور کامل مورد اعتماد است.

«أقول هذا ولیّی…»: یعنی امیر المومنین بیان می‌کند که من به آتش خطاب می‌کنم و به آن می‌گویم که آن، دشمن من است. او را بگیر و این، دوست من است او را رها کن.

«في إمرة الحجّاج» یعنی در زمانی که حجّاج امیر بود. در حالی که حجّاج به امیرالمومنین ناسزا می‌گفت، ابوالمتوکّل ناجی، برای من روایتی نقل کرد. این تعبیرات را برای تصحیح ابوالمتوکّل ناجی و صحیح شمردن روایت او ذکر نموده است. مرحوم مظفر در مقدمه دلائل الصدق، شرایط بحرانی زمان راویان را ذکر می‌نماید و بیان می‌کند بیان فضائل اهل بیت چقدر دشوار بوده است. به عنوان مثال به نسائی گفتند در فضیلت معاویه حدیث نقل کن. گفت: «معاویه خودش راضی نیست که در فضل، مساوی با دیگران باشد، چه برسد آنکه بالاتر از مردم باشد. من فضیلتی از معاویه نمیدانم». به جهت این پاسخ، او را مورد ضرب و شتم قرار دادند به طوری که از شهر بیرون رفته، و بر اثر جراحت این ضرب و شتم از دنیا رفت.<![if !supportFootnotes]>[9]<![endif]> مرحوم مظفر بیان کرده است کسی که در این شرابط بُحرانی در فضیلت اهل بیت روایت نفل کند، نشان دهنده صدق او است.

در روایت مانحن فیه هم امر ازین قبیل است. می‌گوید که ابوالمتوکّل ناجی در زمانی که حجّاج به امیرالمومنین سبّ و ناسزا می‌گفت، برای من این روایت را نقل کرده است. یعنی شرایطی که جوّ جامعه بسیار سخت و سنگین بود.

«قَالَ فَجَعَلَ أَبُو حَنِيفَةَ إِزَارَهُ عَلَى رَأْسِهِ» این تعبیر یعنی حتّی شنیدن فضائل امیرالممومنین علیه السلام هم او را آزار می‌داده است. از امام رضا علیه السلام نقل شده است که ابوحنیفه و مرجئه را لعن نموده است<![if !supportFootnotes]>[10]<![endif]>.

در برخی موارد ابوحنیفه از امام صادق علیه السلام، سوال هم پرسیده است، ولی احترامی که ابن ابی لیلی برای امام صادق علیه السلام و امیرالمومنین قائل بوده است، در ر فتار ابوحنیفه مشاهده نمی‌شود. ائمه هم از ابوحنیفه تقیه‌ای نداشتند.

داستان معاویة بن عمار که در جلسه قبل بیان شد که فتوای امام صادق علیه السلام را برای ابوحنیفه نقل می‌کند و او هم قبول می‌کند، این روایت در تهذیب به طور مفصّل نقل شده است<![if !supportFootnotes]>[11]<![endif]>. در آن روایت نقل شده است که وقتی معاویة بن عمار مشاهده کرد که فتوای ابوحنیفه عوض شده است، به حلقه درسی ابوحنیفه رفت و مشاهده کرد که شاگردان او در مورد همین مساله بحث می‌کنند. یکی از شاگردان، فتوای قدیمی ابوحنیفه را نقل کرد و شاگرد دیگری، فتوای جدید او را بیان کرد. این شخص که بیان‌کننده فتوای جدید بود، گفت: من این فتوا را بیست سال پیش از او شنیده‌ام. این نشان می‌دهد که ابوحنیفه طرفداران متعصّبی هم داشته است که برای او حاضر به گفتن چنین دروغ‌هایی هم بوده‌اند.

نتیجه‌گیری از مباحث مربوط به ابوحنیفه

نتیجه بحث قبل آن شد که امام صادق علیه السلام -به جز یک مورد که سند آن صحیح نیست- هیچ برخورد تقیه آمیزی با ابوحنیفه نداشته است. امام علیه السلام در تمامی ملاقات‌های حضوری با تعابیری نظیر «ویحک» و «اتّق الله» و امثال ذلک با ابوحنیفه برخورد نموده‌اند. در آن یک مورد هم که بیان شد امام صادق علیه السلام از ابوحنیفه تقیه کرده است، در آن روایت آمده است: پس از آنکه ابوحنیفه مجلس را ترک نمود، از ابوحنیفه با لفظ ناصب یاد شد. سایر ائمّه نیز همین‌گونه برخورد با ابوحنیفه را داشته‌اند، و با شدّت با او برخورد نموده او از او تقیّه‌ای نکرده‌اند. بله در موارد زیر، تقیه نسبت به فتوای ابوحنیفه امکان دارد:

۱. در جایی که حکومت، فتوایی از ابوحنیفه را پذیرفته باشد، و آن را مبنای عمل قرار داده باشد.

۲. مورد دیگر تقیه هم، تقیه برای اصحاب است تا برای آنان مشکلی پیش نیاید. از آن جهت که روات امامیّه، غالبا اهل کوفه بوده‌اند. برای آنکه با مشکلی روبرو نشوند، ممکن است امام علیه السلام در موردی برای حفظ جان او تقیه نماید.

۳. صورت دیگر تقیه هم بیان حکم در ظرف تقیه است.

مالک بن أنس

مالک از امام صادق علیه السلام نقل روایت کرده است. به خصوص قطعات روایت مفصّل جابر که در حجّ پیامبر (ص) است را مالک در موطّا آورده است. این روایت در موطا و در غیر موطا از مالک از امام صادق علیه السلام نقل شده است. در دعائم آمده است که مالک در نقل از امام صادق علیه السلام گاهی با تعبیر «حدّثنی جعفر بن محمد» یاد می‌کند و گاهی با تعبیر «حدّثنی الثقة». این کلام صاحب دعائم نیاز به بررسی دارد. در امالی شیخ صدوق و برخی از منابع عامه، روایتی که مالک، خدمت امام صادق علیه السلام رسیده است، نقل شده است. این نشان می‌دهد که هم حضرت، برخورد احترام‌آمیز با مالک داشته و هم آنکه مالک، احترام بسیار زیادی برای حضرت قائل بوده، و فضائل حضرت را نقل نموده است.

ما کوچکترین برخورد نامناسبی از مالک در هیچ موضعی نسبت به امام صادق علیه السلام ندیدیم، و از طرف دیگر هم برخورد نامناسبی از حضرت با مالک، نقل نشده است. نکته مهم آن است که به چه میزان، حکومت از مالک حمایت می‌کرده است. به نظر می‌رسد که حکومت وقت، در زمان مالک، برای او و فتوایش احترام خاصی قائل نیست.

ضرب و شتم مالک و شلّاق زدن او، توسّط والی مدینه، جعفر بن سلیمان

مالک در داستان محمد نفس زکیه، یک برخورد ضد حکومتی انجام داده است. در این واقعه، والی مدینه، جعفر بن سلیمان، مالک را مورد ضرب و شتم قرار داده و شلّاق می‌زند. به حدی او را می‌زنند که نقل شده است: دست او را کشیدند به طوری که کتف او از جا درآمد. در طبقات ابن سعد آمده است:

«فَلَمَّا وَلِيَ جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ عَلَى الْمَدِينَةِ سَعَوْا بِهِ إِلَيْهِ. وَكَثُرُوا عَلَيْهِ عِنْدَهُ. وَقَالُوا لا يَرَى أَيْمَانَ بِيعَتِكُمْ هَذِهِ بِشَيْءٍ وَهُوَ يَأْخُذُ بِحَدِيثٍ رَوَاهُ عَنْ ثَابِتٍ الأَحْنَفِ. فِي طَلاقِ الْمُكْرَهِ أَنَّهُ لا يَجُوزُ…. ثُمَّ جَرَّدَهُ وَمَدَّهُ وَضَرَبَهُ بِالسِّيَاطِ. وَمُدَّتْ يَدُهُ حَتَّى انْخَلَعَ كَتِفَاهُ وَارْتَكَبَ منه أمر عظيم. فو الله مَا زَالَ بَعْدَ ذَلِكَ الضَّرْبِ فِي رِفْعَةٍ عِنْدَ النَّاسِ وَعُلُوٍّ مِنْ أَمْرِهِ وَإِعِظَامِ النَّاسِ لَهُ. وَكَأَنَّمَا كَانَتْ تِلْكَ السِّيَاطُ الَّتِي ضَرَبَهَا حُلِيًّا حُلِيَّ بِهَا‍»<![if !supportFootnotes]>[12]<![endif]>.

«لا یری أیمان بیعتکم هذه بشیء»: این عبارت اشاره به قَسَم‌هایی است که در گذشته برای بیعت، ادا می‌شده است. مثلا اشخاص، برای بیعت با حکومت بیان می‌کردند که اگر به بیعت پای‌بند نباشند، همه اموالشان صدقه باشد و بندگانشان آزاد باشند و زنانشان مطلّقه باشند. عامه این نحوه از یمین را نافذ می‌دانند، و لو به نحو شرط نتیجه باشد، ولی بنا بر مذهب شیعه، این اَیمان باطل است. در این رابطه به مالک رجوع کردند و به او گفتند که بیعت منصور بر عهده ما است. مالک گفت: این بیعت معتبر نیست؛ چرا که از روی اکراه بوده است و طلاق مکرَه نافذ نیست. این واقعه در کتاب «الإمامة و السیاسة» منسوب به ابن قتیبة به طور بسیار مفصّل بیان شده است<![if !supportFootnotes]>[13]<![endif]>. در آنجا بیان شده است که مالک به حدیث رفع استناد نموده است. به نظر می‌رسد نقل طبقات ابن سعد که بیان کرده است مالک به حدیث مربوط به طلاق مکره استناد نموده است، اصحّ باشد. به نظر ما نقل «الإمامة و السیاسة» نقل قابل اعتمادی نیست.

در وفیات الأعیان<![if !supportFootnotes]>[14]<![endif]> از ابن جوزی در شذور العقود و همچنین در المعرفة و التاریخ<![if !supportFootnotes]>[15]<![endif]> نقل شده است که این واقعه در سال ۱۴۷ رخ داده است، که مربوط به اواخر دوران زندگی امام صادق علیه السلام است. امام صادق علیه السلام سال ۱۴۸ شهید از دنیا رفتند.

نفوذ مالک بین مردم پس از واقعه شلاق زدن او

کتکی که مالک خورد باعث شد احترام او بین مرد افزوده گردد. مالک در مدینه از احترام زیادی برخوردار بوده و جایگاه بالایی نزد مردم داشته است. پس از آنکه مالک، احترام زیادی بین مردم پیدا می‌کند، منصور دستور می‌دهد که جعفر بن سلیمان را دستگیر کنند و بر روی شتر بدون جهاز سوار کنند و با شدّت با او برخورد کنند، و سپس مالک را با احترام دعوت کردند. منصور، احترام زیادی به مالک می‌گذارد و از او می خواهد کتابی تالیف کند. مالک هم موطّأ را تالیف می‌نماید. سپس منصور، مالک را به بغداد دعوت می‌کند ولی او نمی‌پذیرد. در عوض در ایام الحجّ در مکّه، قرار ملاقات بین آن دو ترتیب داده می‌شود. سال ۱۴۸ در موسم حجّ، بین آن‌دو ملاقاتی صورت می‌گیرد. منصور به او می گوید که می‌خواهم نسخه‌های مختلفی از کتاب موطّا نوشته شود و بین بلاد پخش شود که همه تابع آن کتاب شوند. مالک مخالفت می کند و بیان می‌دارد که اهل هر شهری از راوی و فقیه خودش تبعیّت می‌کند و تغییر این روند، امر بسیار سختی است. منصور می گوید اگر با پیشنهاد من موافقت می‌کردی، هر آینه آن را عملی می‌کردم. این واقعه هم در طبقات ابن سعد نقل شده است:

«قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ. قَالَ: سَمِعْتُ مالك بن أنس يقول: لَمَّا حَجَّ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ دَعَانِي. فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ فَحَادَثْتُهُ. وَسَأَلَنِي فَأَجَبْتُهُ. فَقَالَ: إِنِّي قَدْ عَزَمْتُ أَنْ آمُرَ بِكُتُبِكَ هَذِهِ الَّتِي وَضَعْتَهَا- يَعْنِي الْمُوَطَّأَ- فَتُنْسَخُ نُسَخًا. ثُمَّ أَبْعَثُ إِلَى كُلِّ مِصْرٍ مِنْ أَمْصَارِ الْمُسْلِمِينَ مِنْهَا بِنُسْخَةٍ. وَآمَرُهُمْ أَنْ يُعَلِّمُوا بِمَا فِيهَا لا يَتَعَدَّوْهُ إِلَى غَيْرِهِ. وَيَدَعُوا مَا سِوَى ذَلِكَ مِنْ هَذَا الْعِلْمِ الْمُحْدَثِ. فَإِنِّي رَأَيْتُ أَصْلَ الْعِلْمِ رِوَايَةَ الْمَدِينَةِ وَعِلْمِهِمْ. قَالَ فَقُلْتُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لا تَفْعَلْ هَذَا. فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ سَبَقَتْ إِلَيْهِمْ أَقَاوِيلُ. وَسَمَعُوا أَحَادِيثَ. وَرَوَوْا رِوَايَاتٍ. وَأَخَذَ كُلُّ قَوْمٍ بِمَا سَبَقَ إِلَيْهِمْ. وَعَلِمُوا بِهِ. وَدَانُوا بِهِ مِنِ اخْتِلافِ النَّاسِ وَغَيْرِهِمْ. وَإِنَّ رَدَّهُمْ عَمَّا قَدِ اعْتَقَدُوهُ شَدِيدٌ. فَدَعِ النَّاسَ وَمَا هُمْ عَلَيْهِ. وَمَا اخْتَارَ كُلُّ أَهْلِ بَلَدٍ مِنْهُمْ لأَنْفُسِهِمْ

فَقَالَ: لَعَمْرِي لَوْ طَاوَعْتَنِي عَلَى ذَلِكَ لأَمَرْتُ بِهِ»<![if !supportFootnotes]>[16]<![endif]>.

 

حکومتی نبودنِ مالک

از این نقل روشن می‌شود که از ابتدا نظر منصور به مالک بوده است و پس از عدم موافقت او، حکومت به سمت ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی می‌رود. وقتی برای حکومت روشن می شود که مالک حاضر نیست اهداف آنها را برآورده کند، به سمت دیگری می‌رود. هدف منصور از این پیشنهاد به مالک، آن بوده است که تمامی مردم را از جهت مذهبی، تحت سیطره خود درآورد، ولی مالک حاضر به این امر نمی‌شود.

در تاریخ مدینه دمشق آمده است:

«عن مالك بن أنس قال قال لي أبو جعفر المنصور يوما ما على ظهرها أحد أعلم منك قلت بلى قال فسمهم لي قلت لا أحفظ اسماءهم قال قد طلبت هذا الشأن في زمان بني أمية فقد عرفته أما أهل العراق فأهل إفك وباطل وزور وأما أهل الشام فأهل جهاد وليس فيهم كبير [3] علم وأما أهل الحجاز ففيهم بقية العلم وأنت عالم الحجاز»<![if !supportFootnotes]>[17]<![endif]>

«قال قد طلبت…»:این کلام منصور است. منصور اهل علم بوده و در برخی منابع نقل شده که سواد زیادی داشته است. با همه این اوصاف، مالک نمی‌پذیرد با حکومت همکاری کند. اهل عراق که در این نقل، اهل افک و زور عنوان شده‌اند، ابوحنیفه برای آنها امام اعظم می‌شود. در نقلی آمده است که مالک بیان کرده است که من بارها نزد منصور رفته‌ام ولی یکبار هم دست او را بوسه نزده‌ام. شخصیّت مالک به طوری بوده است که حاضر نبوده است تحت سلطه سلاطین برود. در برخی از منابع هم نقل شده است که «کان بعیدا عن الأمراء» و امثال این تعابیر که به درستی نقل شده است.

اختصاص حقّ فتوا به مالک، شاهد حکومتی بودن او، و بیان اشکال در این شاهد

داستانی نقل شده که به سبب آن، برخی تصوّر کرده‌اند که مالک یک فقیه حکومتی است. در سال ۱۴۸ اعلام شد که فقط مالک و ابن ابی سلمة حقّ فتوا دارند. به سبب این قضیه برخی گمان کرد‌ه‌اند که مالک، فقیهی حکومتی است. در ذیل این روایت نکته‌ای آمده که قرینه است بر آنکه این برداشت، صحیح نیست. در معالم الایمان نقل شده است:

«قال ابن وهب حججت سنة ۱۴۸ فسمعت المنادی ینادی بالمدینة أن لا یفتی الناس إلّا مالک بن أنس و عبدالعزیز بن أبی سلمة»<![if !supportFootnotes]>[18]<![endif]>.

در ادامه بیان کرده است که از علمای مدینه، ابن ابی ذئب بالاترین قرب را نزد حکومت داشته است. خلیفه از ابن ابی ذئب در مورد زید بن حسن که امیر مدینه است، سوال می‌پرسد. او هم در پاسخ از امیر مدینه بدگویی می‌کند. زید بن حسن هم به خلیفه می‌گوید از او بپرس نظرش در مورد خلیفه چیست. ابن ابی ذئب، در پاسخ به این سوال، از خلیفه هم بدگویی می‌کند. این امر نشان می‌دهد که او بسیار انسان جسوری است. منصور به او می‌گوید که اگر نمی‌دانستم کلامت صحیح است، تو را می‌کشتم. یعنی ابن ابی ذئب، تا حدّ مرگ هم پیش می‌رود. پس از این واقعه، حکومت به ابن ابی ذئب اجازه فتوا نمی‌دهد. اینکه بیان شده است فقط مالک و ابن ابی سلمة حقّ فتوا دارند از آن رو است که ابن ابی ذئب را از فتوا دادن منع نمایند، نه آنکه نظر خاصی به مالک داشته باشند.

«قال خالد و کان ذلک عن رای حسن بن زید اراد ان یغیض بذلک محمد بن عبدالرحمن بن مغیرة بن ابی ذئب؛ لأنّ ابن ابی ذئب وصف الحسن بن زید بحضرته بین یدی المنصور بالجور و کان المعروف فی ذلک الزمان أنّ ابن ابی ذئب و مالک بن أنس و غیرهما من علماء مدینة کانوا إذا اجتمعوا عند السلطان، کان ابن ابی ذئب اوّل من یُسأل و أوّل من یفتی».

این نشان می‌دهد که حکومت، مالک را مفتی اول کرده است ولی نه از آن جهت که مالک، قربی داشته باشد بلکه از آن جهت که ابن ابی ذئب جایگاهش پایین بیاید، وگرنه با آنکه همه هاشمیین و علویین دست منصور را بوسیده‌اند ولی مالک این کار را نکرده است. بنابرین، مالک هم شخصی نیست که پشتوانه حکومتی داشته باشد. بله اگر در یک مورد خاص، حکومت فتوای او را مبنای عمل قرار داده باشد، بحث دیگری است. از این جهت ابوحنیفه با مالک تفاوتی ندارد. در مورد این دو شخص، تقیه برای حفظ جان راوی یا بیان حکم در ظرف تقیه مطرح است ولی آنکه امام علیه السلام، خود نسبت به فتوای مالک تقیه نماید، امر صحیحی نیست.

 

 

 

 

 

 

<![if !supportFootnotes]>


<![endif]>

<![if !supportFootnotes]>[2]<![endif]> مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص: 227.

<![if !supportFootnotes]>[3]<![endif]> مناقب، ابن شهرآشوب، ج۴، ص۲۵۵

<![if !supportFootnotes]>[8]<![endif]> شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏2، ص262.

<![if !supportFootnotes]>[9]<![endif]> سير أعلام النبلاء، ذهبي، ج14، ص132.

<![if !supportFootnotes]>[10]<![endif]> تفسیر عیاشی، ج۱، ص۸، رقم۱۷.

<![if !supportFootnotes]>[12]<![endif]> طبقات کبری، ج۵، ص۴۶۸.

<![if !supportFootnotes]>[13]<![endif]> الإمامة و التبصرة، ج۲، ص۱۹۹.

<![if !supportFootnotes]>[14]<![endif]> وفیات الأعیان، ج۴، ص۱۳۷.

<![if !supportFootnotes]>[15]<![endif]> المعرفة و التاریخ، ج۱، ص۱۳۱.

<![if !supportFootnotes]>[16]<![endif]> طبقات کبری، ج۵، ص۴۶۸.

<![if !supportFootnotes]>[17]<![endif]> تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۱، ص۲۸۴.

<![if !supportFootnotes]>[18]<![endif]> معالم الایمان، ج۳، ص۱۱۰.